ناپدید شدم در لابه لای کوچه های جدایی...که دیوارک های سنگی، عرض کوچه را بر من تنگ می کرد و هادیم صدای پای تاریکی بود. چگونه باید به تاریکی اعتماد کرد ، مادر سایه ها است او، از او توبه بر نمی خیزد... کوچه مرا دنبال کرد پس من چرا او را دنبال...چه است آخرش مگر، وقتی دیوارها سنگی است و سایه هایش هادی آخرش را دیدم... آخرش منم ...آخرش مرگ
امروز یه روز پیاده راه رفتم...فکر کن :0 فردا هم که 12 به در ...(ما سیزدهم نمیریم بیرون) الان ساعت 2 شب و تازه رسیدم خونه و به اندازه یه روز پیاده روی خستم اما خداییش چقدر حال داد... وقتی تو خیابون های خالی از آدم راه میرم در صورتی که چند ساعت قبلش جای راه رفتن نبوده... وقتی که چراغ های راهنمای تو خیابون دارن فقط به من چشمک می زنند... وقتی که منتظر تاکسی هستی و بعد از چند دقیقه تصمیم می گیری پیاده بری تا خونه وقتی پاهات از خستگی نا نداره اما دوست داری نرسی به خونه ... وقتی که اون موقعه شب دلت بیش از اندازه چغله بادوم هوس کرده و همون لحظه یه میوه فروشی جلوت سبز می شه :) جاتون خالی
چه کسی جواب درخت وجودم را می دهد… مگر چند بار لباس بهار را بر تن خواهم کرد که اینگونه شکوفه های جوان ذهنم پرپر شوند… این بادهای وحشی از کجا می وزند… بهار رسید، ماند، در حال رفتن است. همچنان باد ها تازیانه می زنند! دیگر شکوفه ای بر درخت ذهنم نمانده…ا
دوستی هر چی خوبی برام داشته باشه بد بودنش بیشتر میشه... بد بودنشم ناراحتیه که به خاطر از دست دادن این خوبیها سراغم میاد اگه یه روزی من نباشم دوستیمون هست درسته ناراحتیش ولم نمیکنه... اما خاطرات خوبتون قدرت دوری رو درونم زیاد میکنه همه دوستام که دوسم دارین، دوستون داااارررم خیلیییییییییییییییی زیاد...ا
امروز با یه دوست خوب آشنا شدم ! خیلی واسم جالبه....تا دیدم بهم گفت از اینکه اومدی پیشم خیلی خوشحالم... می گفت امیدوارم لحظات خوبیو با هم سپری کنیم... من هیچی نگفتم، فقط ازش پرسیدم اسمت چیه؟ گفت : 23 سالگی تو تولدت مبارک :-) 1388/12/22
درخت نارنگیه ته حیاط و قطره های بارونی که به نارنگیها و شاخو برگ هاش آویزون بودند... حلزون های بی خانمانی که روی کاشی های حیاط از ترس بارون ترک خانه داده بودند.... ناله سوزناک گربه روی پشت بوم که انتظار آفتاب رو میکشید... گرده همایی کلاغ ها که محل قرارشون دقیقا بالای سر حیاطمان بود... خیسی دمپایی که به انگشت های پام بی حسی هدیه داده بودند.... خورشید هم که مخفیانه(در اختفای ابرها) به وظیفه هر روزش عمل میکرد و نیم کره ای از زمین را بدرود و به نیم کره دیگر درود میگفت.... 10 سالم بود و در حیاط خانه به استقبال دهمین پاییز زندگیم رفته بودم عصر جمعه بود... زمانی برام نمونده بود....اما تکالیفم مونده بود عصر جمعه از مرگ سخت تر بود... و من تا صبح شنبه کابوسی جز تنبیه های معلم را ندیدم....ا
شنبه ها رو نمیشه واسه خودت باشی خیلی شنبه ی گندی داشتم! البته شنبه ها همیشه گند هستن.الان ساعت 5:56 و من ساعت 5 ناهار خوردم! و ساعت 7 باید برم تا نمیدونم کی.... بر عکس سه روز گذشته امروز هوا خیلی بد بود، کل آسمون شیراز رو یه دیو بد رنگ احاطه کرده بود ! دیوی به اسم گرد و غبار... بگذریم کسی نمیدونه من کی به آرزوم می رسم؟
چهارشنبه و پنجشنبه عجب روزهایی بود عجب بارونی! عجب هوایی! عجب طبیعتی و... اما اثری از من نبود، از صبح تا آخر شبش سر کار بودم... نفهمیدم چه جوری گذشت اما یه حسی بدی هم تماما باهام بود...خوب نبود! باور کن اگه بارون نمیومد این حس به من چیره شده بود یه چیزی فهمیدم، اینکه چقدر بارون منو دوست داشت که تو این دو روز بارید و تنهام نذاشت
می خوام از امروز شروع کنم واسه خودم چرت و پرت بنویسم...! امروز یکشنبه است. به قول شهریار که میگه یکشنبه مثل یه جدول نیمه تمومه که همه خونه هاش سیاه ... واقعا جالبه ، خیلی معنی داره این شعر مخصوصا وقتی این شعرو با صدای قدرتنمند استاد فرهاد گوش کنی، وای خدا...صدای فرهاد آدمو می بره به دنیای شاعر چه دنیایی داره این شهریار قنبری...واقعا آدم بزرگیه، درسته مغروره اما "دارندگی و برازندگی"